Sunday, April 15, 2007

سكوت

واي از اين سفر كه مرا تا عمق سردي هاي زندگي برد ...

سكوت، جوشش تنهايي،‌ فركانش هاي بي زبان،‌ رنگ هاي رويايي
دل هاي همچون موم، ‌سنگ شكن نگاه فرداها
هم آغوش فروغ چشمان درياها،‌ انعكاس وحشي چهره بكر رويا ها.

سرخ غنچة ناموس آسمانها، به سُخره مي گيرد
عشق درياي آبي ماتم زده را
آهنگ تپش اميد،‌ بدون ريتم، هم آواز روزهاي ناگفته مي شود انگار.

نگاه،‌ نگاه، ‌نگاه، ‌مرگ حافظه،‌ بوي خوش او، گنگي رهايي،‌ مست، مست، مست
صداي تپش هاي قلبش،‌ تالاپ، ‌تالاپ، تالاپ‌، هنوز نرسيده ايم
تالاپ،‌ تالاپ، يك بوسه مانده، ‌سفيد، ‌سياه، ‌سرخ
هم آغوش خاطره ها،‌ به ياد سينه هاي يخزده.

1 Comments:

Anonymous پیمان said...

چرا نوشته هات سرشرار از غمه؟

April 18, 2007 6:31 PM  

Post a Comment

<< Home