ساعت دوی شبه و دارم از آزمایشگاه پیاده به اتاق برمیگردم. شب آرومیه. هیچ کس توی راه نیست. خیابونها رو میبینم که فقط من دارم توشون قدم میزنم. امشب هیچ کس بیرون نیست. جدی جدی انگار که اینجا رو قرق کرده باشن. هیچ ماشینی هم توی این خیابونهایی که انگار کفشون رو همین دیروز آسفالت و خط کشی کردن نیست. و تمام مسیر گل و گیاه و سبزه. درختهای همیشه سبز و بلند. همه و همه توی نور شب و چراغها پیداست. آروم دارم قدم میزنم و تنها چیزی که شنیده میشه صدای قدمهای منه و جیرجیرکها.
اینجا استوا است. زندگی تو استوا مثل زندگی امروز ماست. زندگی امروز آدمهایی که همه چیز براشون عادی شده. اینجا خیلی ساده ممکنه چیزهایی که یه عمر دوست داشتی ببینی، برات عادی بشه. درختهایی رو میبینی که همیشه سبز هستن! همیشه همه جا سبزه. جیرجیرکها هر شب آواز میخونن و روزها هم صدای پرندهها از هر طرف به گوش میرسه. و آدمها رو میبینی که بی توجه به همهی اینها میرن و میان. توی راه دارم سعی میکنم به همه چیز دقت کنم. گه گداری توی راه حلزونهایی رو میبینم که وقتی میخواستن از توی پیادهرو ردبشن زیر پای رهگذرا له شدن.
واسه من که صحنه دلخراشی وقتی یه دونشون رو میبینم که زیر پا له شده. آخه موجودات بیآزاری هستن که کاری به کار هیچ کس ندارن. آرومآروم راه میرن که حتی صدای حرکت کردنشون هم به گوش کسی نرسه و کسی رو آزارنده. زندگی ساکت و آروم خودشون رو دارن که یهو یکی از ما آدمها که با عجله را میریم پا میزاریم روشون و لهشون میکنیم.
برگ درختایی رو میبینم که زرد شدن و روی زمین ریختن. درختا همیشه سبزن و کسی زرد شدن و ریختن دایمی برگهای خشک و خسته رو نمیبینه. اگه پاییزی بود که همه برگها با هم زرد میشدن و میریخن همه از زرد شدن برگها صحبت میکردن. اما اینجا با هرکسی که صحبت کنی میگه اینجا همیشه همه درختا سبزن… واسه آدمها زرد شدن تدریجی برگها مهم نیست. و میبینم که چقدر زندگی خودمون اینجوریه. اگه یکی از آشناهامون از دردی و مشکلی کم کم ضعیف بشه و از پا دربیاد کسی متوجه نمیشه ولی اگه یکی، یهو از پا دربیاد همه میخوان کمکش کنن. و هی چیزهای دیگه یادم میاد که به همین صورت تو زندگی ما نادیده گرفته میشن…
صدای جیرجیرکها توی گوشمه… یادم میاد پنج سال پیش چقدر شبها بیدار میموندم بلکه جیرجیرکی، بزنه زیر آواز. و اینجا تمام شب صدای صدها جیرجیرک میاد که دارن راز و نیاز میکنن… و من خیلی شبها بیتوجه، به صداشون گوش نمیکنم.
کمی جلو تر توی راه از یه کرم بامزه که خیلی مزحک حرکت میکنه فیلم میگیرم. دارم به فیلم نگاه میکنم. دارم نگاه میکنم که شاهکار هنری که ثبتکردم چطور شده! یهو حس میکنم که پام به یه چیزی میخوره و اونم چند قدم جلوتر پرت میشه. نگاه میکنم و میبینم که یه حلزون درشته. دلم هرّی میریزه. نکنه پوستش رو شکسته باشم…نکنه این همه راجع به آدما شعار دادم، آخرش خودم یکیشون رو امشب ناکار کردهباشم. میرم جلوتر. پشت رو افتاده. برش میگردونم. نفس راحتی میکشم. سالمِ سالمه! یه عکس هم ازش میگیرم که اینجا میبینید. خوب نگاهش میکنم و راه میافتم. به صدای جیرجیرکها گوش میکنم و حواسم رو جمع میکنم که دوباره کسی رو تو این شب آروم ناکار نکنم.
کم کم به خوابگاه نزدیک میشم. یه جوی آب از این نزدیکی میگذره. همیشه کنارش چند تا غورباقه قشنگ نشستن که من گه گداری صبر میکنم و نگاهشون میکنم. تو همین فکرم که دیگه باید ببینمشون که یکیشون از جلوم میپره و میره توی آب. جلوتر دو تاشون کنار هم نشستن و زل زدن تو چشای هم. چند بار سعی کردم که تو شب از این غورباقهها عکس بگیرم ولی بدون نور فلاش عکس سیاه میشه و وقتی هم که فلاش بزنی میترسن و فرار میکنن. منم که نه دوربین حرفهای دارم و نه عکاس حرفهای هستم.
نور رعد و برق رو میبینم. نشون میده که احتمالا باز هم امشب بارون میاد. آخ که عاشق بارون خوابیدن با صدای بارونم.
به خوابگاه میرسم. و میام توی اتاق… شروع به نوشتن میکنم: اینجا استوا است...


0 Comments:
Post a Comment
<< Home