این نریمان هم که مارو کشت از بس گفت بیا تو این وبلاف بنویس... بیا من این رو بسپرم دستت... بیا این کارو بکن... بیا اون کارو بکن... نمیدونم کی میبرنش که دست از سرِ ما برداره...
بابا نویسندهی بزرگی مثل من که نمیاد کارهاش رو تو سایت در معرض دید عموم بزاره... امّا این حرفا که تو گوشش نمیره... اون موقع هم که ایران بودیم همین جور، هی رو مخ آدم راه میرفت...
حالا هم که اومدیم اینجا دست از سر کچل ما برنمیداره... دیگه امروز گفتیم بیایم و یه چیزی اینجا بنویسیم. داداشی گل خودمه دیگه، کاریش نمیشه کرد. چند تا از این شکلکای قلب و بوس درآورد، منه ساده هم خرشدم! باشه داداش... مینویسم... روی دو تا چشام...


0 Comments:
Post a Comment
<< Home