Tuesday, June 12, 2007

مهرفام خداوندگار- قسمت دوم

قطرات پر تلألو اشک _ شاهکار بی نظیر ابدیتی رسوخ ناپذیر را_ در ذهن بردیا متعالی می ساخت. رویای آرامشی عجیب وسراپا شوق، از بودن، نفس کشیدن، زیستنی آزاد در اکسیژنی تصفیه شده از غبار های موهوم ذهنی و فریب های بی امان واژه های لگد شده و گل آلوده به درد ...
نت های پر شور زندگی در سرازیری دلواژه های آشفتگی، همراه با بیهودگی آدمهایی ماه گرفته از اجتماع و پر از گسل های روحی، دردهایی پر از رسوخ های سیاه و جسم هایی همانند جرز گرفته هایی از گناه ... ریش های سیاهش همانند انبوهی از ترس بود. اما حال خواستنی تر می نمود.گویی پل هایی با خود داشت، اما در آینده دروغ می نمود. چاره ای جز توکل به انسانیت نداشت. تحمیل روانی مشکوکش نویدی از دلخوشی با خود داشت. همانند دلخوشی نسیم های بهاری ... شاید همیشه مقبول افتادن اعتقاداتش باعث می شد؛ همراه و همبستری اجتماعی خاصی با خود می طلبید ... و گویی می خواست بسوزد. روشنی چشمانش روی _ پل خواب ها_ راه می رفت و زوزه می کشید. همانند قلندری بیدار ...

0 Comments:

Post a Comment

<< Home