Tuesday, January 30, 2007
Friday, January 26, 2007
قدم می زنی حرف نزن
Monday, January 22, 2007
سكانس
ابديت تنها
Sunday, January 21, 2007
تو در توي آدمها
امین
Tuesday, January 16, 2007
چرا ما فراموشکاریم؟
میخوام امروز در مورد موضوع فراموشکاری صحبت کنیم، دردی ( حالا شاید کلمه درد درست نباشه ) که خودم دارم و خیلی از شما ها، وقتی یه موضوع جدید به میان میاد، همه در تلاشیم تا چیزهای جدیدی دربارش بدونیم، اما بعد از گذشت تنها چند روز، وقتی عطشمون میخوابه دیگه حتی یادمون میره که یک مسئله بوده که داشتیم براش از فضولی دق میکردیم، مثال ریخته، میخوام چندتا بگم تا موضوع بهتر باز بشه، از آخرین موضوع جنجالی شروع میکنم:
1- زهرا امیرآبادی : چی شد اون همه هیاهو، همه داشتین دست و پا می شکوندید که فیلمشو رو ببینید، اما حالا کی میدونه کجاست، چه بلایی سره او دختر بدبخت اومد، کسی میدونه؟ هرچی هم تو Internet گشتم دیگه هیچ مطلبی نیست، روزنامه ها هم که خدا قربونشون
2- ماجرای سقوط هواپیماها : چرا هواپیماها سقوط میکنند؟ سؤال علمی دارم میپرسم، سیاسی نیست به خدا
3- اینترنت ملی: بابا ساکت نشینین IT باز های ایرانی، این پروژه هنوز هست، دوباره سرو کلش پیدا میشه
4- ناصر عبداللهی : چی شد، یه جوان، یه خواننده خوب، چرا باید اینجوری بشه؟
و خیلی موارد دیگه که الان اصلا خودم هم یادم نیست، حالا هم که موارد جدید پیش اومده و معلوم نیست آخرش چی میشه.
راستی بلاخره " ابو علی سینای ایرانی " یا " ابو علی سینای عرب"؟
Thursday, January 11, 2007
کجا بودیم؟
یکی به من بگه من اینجا چه کار دارم میکنم، خوب ناراحتم، باید بیام اینجا ناراحتیام رو بگم، واسه چی شما رو نارحت کنم، اه اه .........
چه قدر من خودخواهم، اصلا از خودم خوشم نیومد، به قول اصلا غیر معروف الان؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ چی میخواستم بگم، یادم رفت، کجا بودم، اه پریدی تو حرفم، افکار متشنجم را ریختی بهم، بیخیالش شما چطورین؟
Thursday, January 4, 2007
ماژیک
همیشه وقتهایی که لازمش دارم یا نیست یا خشک شده یا انقدر پر رنگه که وقتی روی متنت می کشیش دیگه متنه رو نمی شه خوند!!!
*پ.ن:من ماژیک شبرنگ فسفری رو ترجیح می دم!!
Tuesday, January 2, 2007
ماه پیشونی
امروز دلم واسه وبلاگم قدیمیمم که سالهاست از تو پرشین بلاگ پاکش کرده بودم تنگ شد، اصلا کسی وبلاگ " پسر خوب "
رو یادشه، رفتم تو سایت آرشیو وب سایتها و شروع کردم خوندن پست های قدمیم، یه پستی دیدم که خیلی ناراحتم کرد،ماه پیشونی رو کیا یادشونه همون کسی که شهریور 81 تو سن 17 سالگی ( سن رو دقیق یادم نیست اما همین حدود) از این دنیا خداحافظی کرد، رفتم به وبلاگش
...........
دیگه نوشتن واسم سخته الان
وقتی تو عالم بچه گی نرسیده به بلوغ درست وسط جاده ی زندگی از همه فراز و نشیب هاش و پیچ و خماش خسته می شی و دلت می خوادیه گوشه بشینی و دیگه بلند نشی.....درست همون موقع است که یه قریبه از راه می رسه و دستتو می گیره تا به خیال خودت بلندت کنه.....توی از همه جا بی خبر نمی دونی اونم اومده تا به بهونه ی کمک تورو محکم تر از قبل زمین بزنه اونجوری که دیگه نتونی بلند شی....وقتی چشاتو باز می کنی میبینی دوباره همونجا تنهای تنها روی زمین افتادی و مردم بدون اینکه حتی نگات کنن از کنارت رد می شن.....آره اونوقت دلت می خواد به این تقدیر لعنتی هرچی فحش بلدی نثار کنی....بری تو یه کنج تاریک اونقدر تنها بشبنی تا بمیری(غافل از اینکه بعضی وقتا فقط بعضی وقتها آدمای خوب هم پیدا می شن...).....همون موقعس که یه دست دوباره به طرفت دراز میشه و توی احمق دوباره دل و دینتو به صاحبش می بازی.....و زمزمه می کنی: این
مثل بقیه نیست...
ماه پیشونی

