Tuesday, January 30, 2007

امامت، عاشورا، انتظار

امامت، عاشورا و انتظار و ميبينيم كه اولي شده است، ابزار توسل در برابر تكليف، دومي، مكتب مصيبت! و سومي فلسفه تسليم و توجيه ستم و جبر فساد، و محكوميت قبلي هر گامي را در راه صلاح و هر قيامي در راه عدالت.

Friday, January 26, 2007

قدم می زنی حرف نزن

یه روز یه نفر داشت قدم می زد بعد گفت چه هوای تمیزی چه روز خوبی چه دنیای قشنگی چه
!!!!!!!!!!!!وضعیت مطلوبی................به او گفتند عزیز من اشاعه اکاذیب نکن

Monday, January 22, 2007

سكانس

دلم مي خواهد تا آخر دنيا سكانس بنويسم؛ استثنايي، با رنگ هاي گنگ، با خيال هاي آزار دهنده، ‌با روحي آزاد و سرگردان در همه. سياهي، زير متن صحنه ها باشد،‌ با نور خراب مهتاب و انعكاس همه سايه ها و نورها درهم،‌ روح من عاشق موسيقي، آفريدن و پرداختن نت هاي پرآشوب و گنگ، ‌صحنه پردازي هاي تخيلي در ابعاد هزار بعدي و زير متن سياه و افكت هاي سفيد و روشن و دور، ‌از چندين اپسيلني زير نماي پوست صحنه هاي آفريده شده. من عاشق شبم، عاشق كوچه هاي بن بست،‌ عاشق سرعت، ‌سرعتي براي ذوب شدن در همه، حس اعجاز آميز فنا در يك فضاي بسيار مدرن و كلاسيك، سپيد و سياه و سرخ و آبي، صحنه هاي خيال انگيز آبي در حرارت زرد، ‌خودكشي در زندان براي اعدام خداوند و نگاهي مجزا از دريچه درخت پشت ديوار ... آرامش خودت را حفظ كن، هنوز كلمات سبك و قابل فهمند، نوشته ها فرياد مي زنند. به او تهمت ها خواهند زد. در وصف زندگي اش،‌ عشقش، اعتيادش به فلسفه بافي، داستان ها نقل مي كنند و مي نويسند. همه بهتان، ‌اما روشن فكران او را مي فهمند، به كندي، به سختي، وقتي كه ديگر ارزشي ندارد حتي براي .... من پوست و وجود خودم را مي توانم در اين كاغذها بريزم. جوشش خوش رنگ عشق را در اين سپيدي بيافرينم و زير بنايي بسازم زيبا و عميق و آزار دهنده و جلوه اي خيره ... مبهوت مي شوند، ‌چشم ها شخصيت چند بعدي او را مي كاوند كه آخر تحمل خود را نياورد. براي نسلي كه هيچ گاه حقيقت وجودش را نمي فهمد، ‌مجالش نيست ... مي خواست ولي نمي توانست. شايد آزار دهنده بود، اما تلخ، ولي ... مختل شدم.

ابديت تنها

در حجمي رويايي،‌ نقش قبر خاطره ها در فلسفه زندگي مي ماند ... سوگند به معراج ابديتت كه بزرگي روح متعالي تو در يادواره هاي تاريخ گم مي شود، ‌اما خداوند نظاره گر هستي جان هاي ماست. و بهشت موعود فلسفه اش گويي در نطفة وجود تو زنده مي ماند. اي روح مهربان خدا نيازي به اقرار فرشته ها نيست؛ من سجده شيطان را به خواب ديده ام و تو را در واپسين دقايق بودنم به رويا مي كشم و در نهضت آزادي فلسفه و منطق بشري خود را وابسته تر اقرار مي كنم كه حقانيتي جز وصل روح هاي ما انسان ها با يك ابديت تنها و بزرگ نخواهد بود. زنجيرهاي آسمان خاطراتمان جز سوگند نام تو نقش ندارند و حك شده برقلب شبهاي تيره ... و سكوت فريادهاي من از نزول منطقم براي ايجاز نام تو مي گريد. شرمنده بي قرارم براي نا آشنايي با لفظ عشق و ماندگاري روح متعالي تو در نسيم صبحگاهي بهشت و خيال من تو را در آسمان ابديتت به زنجير كشيده است. خداوندا من از تو يك تنهايي را به ارث مي برم و سوگند به ابديتت كه روح و فكر همه ما را مانند يك شبنم زلال آفريدي و حجم دادي... عشق هاي بي تفاوت راهگشاي اين زندگاني بي هدف بيهوده شده را نيست. بايد رسيد و بخشيد اين دو عالم را به ملكوت خداوندي.

Sunday, January 21, 2007

تو در توي آدمها

بعضي از نويسنده ها يادگرفته اند مخاطب را لحظه اي توي خلسه رويايي اين صور ببرند ...
كلاسيك، آزاد،‌ واضح،‌ خيال انگيز، الهام زا،‌ گيرا و بدون صنايع بيهوده ...
پس زمينه اي از شب با نور ملايم مهتاب، توي يك خانه ويلايي امن،‌ پشت به دريايي دور...
گردش خواب شبانه، توي پاريس هفت رنگ. شب با انعكاس نور چراغ هايش توي آب؛
با شبي براي تمام عمر زيبا و اندازه تمام روزها حرف و حرف و ... سكوت.
و نسيمي كه روح را نوازش مي دهد، قلقلك مي دهد؛
و نشستن روي نيمكتي در كناره رودخانه وسط شهر و گم شدن درهم و سكوت و تنهايي ...
و ثنويت اين دو، ‌و تلاقي نگاه هايي كه همديگر را مي كاوند.
و آرامش دو روح و يك عاطفه در ايجاز دنيايي كه توي كثافت مي غلتد.
بدون گذشته اي، بدون آينده اي، ‌بدون اجباري براي فردا، و خداوند دو روح را براي يك عاطفه ...
و يك پارادوكس؛
ديواري گم شده در پس شهري غريب و دوركه از ديوارهاي روح زده اش انعكاس خش خش برگ هاي پائيزي را حس مي كني. وارد دالان تو در توي خانه هاي بهت زده در زماني نامعلوم و گنگ مي شوي، نور پشت سرت فرار مي كند، سياهي نيست، اما ترسناك تر از آن، ‌نمي خواهي به خانه برسي ولي چاره نيست، راه رفتن آرامت مي كند. ديوارهاي خشتي شهر هول آور تر است و هوا به خاكستر باد داده مي ماند، ‌جرأت ايستادن نداري و خانه قديمي؛ كسي نيست، هيچ كس نبوده. گويي صدها هزار سال است كسي پايش به اينجا نرسيده. بدون اختيار مي ايستي، باد مزاحمي روحت را مي كشد. وحشت از سر و رويت مي بارد. حتي سايه ها وهم آلود و درخت، ديوار بلند خانه را آزار داده است. فكرت فقط اينجاست. تا ابد مي ايستي و حتي جرأت پلك زدن نداري. خستگي را حس نمي كني فقط دلت مي خواهد گريه كني، نمي تواني. بغضي نيست،‌ تو روح نداري، روحت كشته شده، روح كشته ات زجر مي كشد، شايد گل سرخي ميان برگهاي زرد و كثيف و خاك خورده باغچه كنار حوض لجن آلود شاخه اش شكسته باشد، قشنگ ترين سكانس اين صحنه، صحنه اي كه شايد تو در توي وجود يك انسان استثنايي باشد.

امین

اینجانب فقط به خاطر دعوت دوست عزیزم نریمان اینجا می نویسم. از این به بعد نوشته هایی نا مآنوس با آنچه دیگر وبلاگ نویسان می نویسند ازمن خواهید خواند.

Tuesday, January 16, 2007

چرا ما فراموشکاریم؟

میخوام امروز در مورد موضوع فراموشکاری صحبت کنیم، دردی ( حالا شاید کلمه درد درست نباشه ) که خودم دارم و خیلی از شما ها، وقتی یه موضوع جدید به میان میاد، همه در تلاشیم تا چیزهای جدیدی دربارش بدونیم، اما بعد از گذشت تنها چند روز، وقتی عطشمون میخوابه دیگه حتی یادمون میره که یک مسئله بوده که داشتیم براش از فضولی دق میکردیم، مثال ریخته، میخوام چندتا بگم تا موضوع بهتر باز بشه، از آخرین موضوع جنجالی شروع میکنم:


1- زهرا امیرآبادی : چی شد اون همه هیاهو، همه داشتین دست و پا می شکوندید که فیلمشو رو ببینید، اما حالا کی میدونه کجاست، چه بلایی سره او دختر بدبخت اومد، کسی میدونه؟ هرچی هم تو Internet گشتم دیگه هیچ مطلبی نیست، روزنامه ها هم که خدا قربونشون


2- ماجرای سقوط هواپیماها : چرا هواپیماها سقوط میکنند؟ سؤال علمی دارم میپرسم، سیاسی نیست به خدا


3- اینترنت ملی: بابا ساکت نشینین IT باز های ایرانی، این پروژه هنوز هست، دوباره سرو کلش پیدا میشه


4- ناصر عبداللهی : چی شد، یه جوان، یه خواننده خوب، چرا باید اینجوری بشه؟


و خیلی موارد دیگه که الان اصلا خودم هم یادم نیست، حالا هم که موارد جدید پیش اومده و معلوم نیست آخرش چی میشه.


راستی بلاخره " ابو علی سینای ایرانی " یا " ابو علی سینای عرب"؟

Thursday, January 11, 2007

کجا بودیم؟

یکی به من بگه من اینجا چه کار دارم میکنم، خوب ناراحتم، باید بیام اینجا ناراحتیام رو بگم، واسه چی شما رو نارحت کنم، اه اه .........

چه قدر من خودخواهم، اصلا از خودم خوشم نیومد، به قول اصلا غیر معروف الان؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ چی میخواستم بگم، یادم رفت، کجا بودم، اه پریدی تو حرفم، افکار متشنجم را ریختی بهم، بیخیالش شما چطورین؟

Thursday, January 4, 2007

ماژیک

یکی هست اینجا به من یه ماژیک شبرنگ بده؟
همیشه وقتهایی که لازمش دارم یا نیست یا خشک شده یا انقدر پر رنگه که وقتی روی متنت می کشیش دیگه متنه رو نمی شه خوند!!!

*پ.ن:من ماژیک شبرنگ فسفری رو ترجیح می دم!!

Tuesday, January 2, 2007

ماه پیشونی


امروز دلم واسه وبلاگم قدیمیمم که سالهاست از تو پرشین بلاگ پاکش کرده بودم تنگ شد، اصلا کسی وبلاگ " پسر خوب "
رو یادشه، رفتم تو سایت آرشیو وب سایتها و شروع کردم خوندن پست های قدمیم، یه پستی دیدم که خیلی ناراحتم کرد،ماه پیشونی رو کیا یادشونه همون کسی که شهریور 81 تو سن 17 سالگی ( سن رو دقیق یادم نیست اما همین حدود) از این دنیا خداحافظی کرد، رفتم به وبلاگش
...........



دیگه نوشتن واسم سخته الان



وقتی تو عالم بچه گی نرسیده به بلوغ درست وسط جاده ی زندگی از همه فراز و نشیب هاش و پیچ و خماش خسته می شی و دلت می خوادیه گوشه بشینی و دیگه بلند نشی.....درست همون موقع است که یه قریبه از راه می رسه و دستتو می گیره تا به خیال خودت بلندت کنه.....توی از همه جا بی خبر نمی دونی اونم اومده تا به بهونه ی کمک تورو محکم تر از قبل زمین بزنه اونجوری که دیگه نتونی بلند شی....وقتی چشاتو باز می کنی میبینی دوباره همونجا تنهای تنها روی زمین افتادی و مردم بدون اینکه حتی نگات کنن از کنارت رد می شن.....آره اونوقت دلت می خواد به این تقدیر لعنتی هرچی فحش بلدی نثار کنی....بری تو یه کنج تاریک اونقدر تنها بشبنی تا بمیری(غافل از اینکه بعضی وقتا فقط بعضی وقتها آدمای خوب هم پیدا می شن...).....همون موقعس که یه دست دوباره به طرفت دراز میشه و توی احمق دوباره دل و دینتو به صاحبش می بازی.....و زمزمه می کنی: این
مثل بقیه نیست...

ماه پیشونی