Wednesday, February 21, 2007

استقلال استقلال استقلال استقلال

هر ایرانی باید اینجا را امضا کند
http://www.rp.co.ir/eaa/index.php

Saturday, February 17, 2007

باورم دارم، باورم داریم که نظر دادن هیچ چیزی از بازدیدکنندگان عزیز کم نمیکنه

Thursday, February 15, 2007

مهر فام خداوندگار

امروز رنگ غروب را گویی خداوندگار نقش می زند. این خیابان نیز به بیکرانه ها می ماند. هوا در رنگ و بویی مه گرفته امواج درخشان خورشیر را در خود جای داده است. فاجعه هایی الهام گرفته از تخته سنگ های خاک خوردۀ اسطوره های آسمانی، زندگیش را از بیخ و بن ریشه کن کرده اند. اما او از جان زمین، جام های خونین آتش، در روح خود می ریزد و به ماورایی از فام های بهشت دل خوش کرده است.
با دیواری تکیه داده بر ساحل، با افکاری پریشان تر از امواج پر غرور دریا، و با بخششی بر افراشته تر از آسمان پروردگار، در هجوم روان پریشی های کفر آلود، شنها را محراب نیایش بزرگترین پناهگاه ابدیش کرد. اشکهای آلوده به شیطان روح و تنش را صیقل می داد و می شست. بردیا پاک شده بود ... تجلی حضور یگانه هستی در عمق وجودش در جوششی بنیادین اوج می گرفت.
ماشین را که روشن کرد، تمام لباس هایش خیس بود. یک ساعتی می شد زیر باران روی شنها نشسته بود. رخبتی آزار دهنده تمام جسمش را در بر گرفته بود. اما در عوض دیگر یگانگی وجودی را احساس نمی کرد. گویی سر پناهی از مهر در جانش رسوخ کرده است. خود را درگیر قید و بند هایی که تا به حال موجب تنش های روحش می شد، نکند. شاید روح خداوند را با حس آزادی در جانش به تصویر بکشد، اما هنوز در گمگشتگی های هویتش مبارزه می کرد.
ساغر روی تاب وسط باغ نشسته بود. سه روز بود که با شوهرش به ویلای شمال، برای ماه عسل آمده بود. به همه چیز می توانست فکر نکند، غیر از بردیا. این روزها انگار چنگ انداخته و گلویش را می دهد. شب ها احساس می کرد یکی می خواهد خفه اش کند. اختناق، این چند روز، امانش را بریده بود. مثل بختک روی زندگیش افتاده بود و رهایش نمی کرد. انعکاس خودسری های بی قید و منطق خودخواهش ... روزهایی که همه را به آتش کشید. چشمانش را بست. کاش می توانست پرده را پایین کشید و به این نمایش پایان داد. اما گویی این کوله باری برای تمام عمرش خواهد بود. عذاب وجدان داشت وجودش را به هم می زد ... کاش می توانست از این دنیا محوش کند. وجودش را، فکرش را و روحش را ... کاش خدا در نیستی امانش را می برید. استاد عقاید انحرافی و تبعیدی، یک موج خروشان برای شکستن فرهنگ های عامه ... همیشه دیوانه اش می کرد. اشک از گونه هایش پایین دوید که انگشتانی زبر زیر چانه اش را بالا گرفت. مثل همیشه بی حس نگاهش کرد و صورتش را برگردانند. حتی نمی خواست کلمه ای حرف بزند. شال حریرش را دور خودش پیچید و به اتاق بالایی دوید ... چقدر به خودکشی فکر می کرد. فشار های ممتد، آزارش می داد. مثل همیشه او گناهکار بود. در اوج خواسته ها، باید دست می شست؛ باید رها می کرد و باید می مرد. گویی تمام قصه ها تمام شده بود. برزخ ماندن و رفتن ... سپید جامگان خدا ... و پسرک خاموش.

Wednesday, February 7, 2007

بدون شرح

داريوش کبیر:

از آن جهت پروردگار مرا ياری کرد که:
بی وفا نبودم، دروغگو نبودم، درازدست نبودم، آنان که با وفا بودند نيک نواختم و آنان که زيان رسانيدند سخت کيفر دادم.

Monday, February 5, 2007

یادرت نره فراموش کردنت سادست، اما لبخندت هنگام جدایی کابوس شبانه من است

Friday, February 2, 2007

یه ضرب المثلی هست که می گه:وقتی چند تا پست قبلیت کامنت نداشته یعنی کسی نوشته هات رو به ***اش هم حساب نمی کنه!!!هه هه هه