Tuesday, March 27, 2007

تنها غصة شاهد، در قصه فالنامه هاي تنها ...

در قصه فالنامه هاي تنها،‌ تنها غصة شاهد،‌ تناقض وجودي معشوق دل بريدة هوس، در شهر عذاب زده و ماتم گرفته ... در ناباوري آينه هاي پركشيدن وصال پروردگار، ‌در روياي باراني گنبد شب هاي دلتنگي هاي زخم خورده، و سوختن بهشت چشمان سايه در هوس شيطان خواهد بود ...
خواهي گذشت تا هوس وصال ... اي شبناله هاي مؤمنين درگاه غريب نوازت ... اي نت هاي ترانه هاي شب هاي سياه و غبار گرفته تا پگاه، در صبح ناباوري تنهائيم، ‌بر ماتم سازكنيد و در ناكوك خوشي هاي غربت دل هاي شيطان زده، يك فصل تازه بنويسيد،‌ تا بي تويي درگاه خداوند، در هجران ماندگار شود.

در خيانت تعهد خداوند

... دردي در اين سينه هاي غربت گرفته ... و در اين ستم كش آسمان،‌ ستاره ها تحريم شده اند، ‌و جنازه عشق را به صلابه مي كشند ... و در سبكي حجم يك شبنم، از يك آسمان خراش هفتصد و بيست و هشت طبقه خودكشي خواهد كرد. تن هاي سوخته روزي در بيدادگري آسمان از خاك سر بر مي آورند و زنده خواهند شد،‌ و اي كاش اين بيدادگران جوابگو باشند و نگويند اسير سايه هاي شيطان شده اند. در خسته هاي غربت خانه هاي گوشه نشين بهشتي، در تلألؤ شور نغمه جام هاي وسوسه انگيز و خيال سرسپردگي روح سايه هاي تو، من تنها خاكستر نشين قلب تو بوده ام. در جنون جدا مانده هاي خاك كوي لحظه هاي شيرين خاطرات سپيد تنهايي هاي سايه،‌ من راضي به مرگ روحش شده ام، در خيانت تعهد خداوند

آدمي وقتي قدر چيزي را مي داند كه آن را از دست داده است ...

... آدمي وقتي قدر چيزي را مي داند كه آن را از دست داده است، ‌آن وقت است كه تهمت ها خواهد بست ...
در غروب يك روز ياسي شيطان عروس سايه زردفام جدايي ما شد ... نطفه شيطان در بطن غروب بسته شد و آبستن خاطرات سايه هاي هوس ... هوس شعله هاي ماندن و حسرت آه كشيده هاي رفته. در زير سرماي آسمان زمستاني نگاه شيطان،‌ گُرگرفته هاي حس دستانش زير گلوي خيالش شكوفه زده است. نگاه هاي ماه هول انگيز شب دعاهاي پليد خوف گرفته،‌ زير دستان سايه،‌ به احتضار يك قوم شوم، گره پيوند روح هاي لجن گرفته را به زير مي كشد. اشك نوشته شده و مهر و موم شب آخر زندگي سايه زده ها،‌ زير بغض دعاهاي تنهايي خداوند، شيواگونه تر از آسمان، در سـوگنـد شعـله هاي هسـتـي قلب شـيطـان مـي سـوزد. مهـتـاب هـاج و واج و گـيج در آسمان خاطرات خاك گرفته تا پگاه دعا مي تابد؛ به هوس طلوع مي كند و در لبخند محبت مرهم عشق، بي تحمل از خدا غروب مي كند ... در حقيقت باور نگاه شيطان، در نِشسته هاي چشمان پرغرور قلب منجدمش، ‌من سايه خواهم انداخت؛‌ و غرورش را با يك متر و نيم طناب به دار مي كشم تا عرش خدا هم به كوچ پرستوهاي عاشق رضايت دهد. در نگاه هاي نارنجي شعله هايش يك كشف جديد پيوند مي زنم تا دلِ ماندنِ خدا در قلبش را به جنون غم بكشاند. در لحظه هاي هر شب تب خورده،‌ كابوس هاي نگاه مستم را به رخ ايمانش خواهم كشيد. تجربه تلخي در اعتقادات پرهوس سايه ملتهب خواهد شد. انتظار مستيِ عرفانِ دستانِ استادش در غروب خواهد ماند و در حسرت ستم نگاهش خواهد سوخت.

نسل سوخته

... من نابغه يك موج هزار بعدي ام،‌ در نفرت يك نسل سوخته قلم مي زنم. صداي روح غم انگيز يك فاجعه، در اين غروب پائيزي،‌ بي تو،‌ درگريه مكث مي كند. در مهرباني يك گل سرخ، ‌رنگ خواب مي شوم،‌ در سپيدي پيچك هاي بن بست دلت،‌ همانند گريه هاي ديوارهاي آسمان خراش هاي نيويورك، در غم پابرهنه هاي سياه شب هاي پرستاره شهر. ديگر كارم گرفته است،‌ نويسنده پابرهنه ها شده ام،‌ مدافع حقوق كارتن خواب ها، ‌و آرامش دل هاي آنها ... گرسنگي خواب هاي بعد از نيمه شب و ساعت دو ... يك قصر سنگين و لوكس غرب زده و سپيد ساحلي ... آرامش آنها در بدبختي آسمان قصر پرواز مي كند و هق هق خنده شان را مثل يك رنگين كمان اوج مي گيرد. خوشبختيشان در زجر هميشگي و رضايت متداوم روح ملتهب و نفرين شده چشمان ما مستي خواب را ياد مي كند،‌ و در هيجان يك نفس مچاله در خود مي پيچد.

Sunday, March 18, 2007

نفس های لجام گسیخته

نفس های لجام گسیخته و بی پروای بچه های شمال شهر، شب را به وسعتی بی انتها برای آزادی هوس های بی قید مبدل کرده بود. پارتی های بزرگ و زیرزمینی با امکانات میلیاردرهای افیونی، محیطی ماورائی به وجود می آورد که سیاسی ها را به لجن می کشید و حسرت اسکناس های دودشده آنها را در افکار هراس آور یک فاجعه اجتماعی گسیل می داد.
شیوا پشت به بار ایستاده بود و بردیا را در توهم می دید که با ساغر می رقصید. مشروب و کراک تمام حراس بردیا را گرفته و ساغر را در مقابل شیوا قرار داده بود. رخبت آرام مشروب همراه با رقص نرم دیسکو تمام مشائر شیوا را تسخیر کرده بود. مخصوصاً آن ماهی کوچک که از کنارش گذشت و در وسط سن همه را دربرگرفت، اورا به خنده انداخت.
دستی شانه های برهنه اورا لمس کرد. برگشت و نگاهش میخکوب چشمان بردیاشد. از فرط عصبانیت اول صورت بردیا را نوازش کرد و بعد آن را با سیلی دلنشینی نواخت. بردیا همینطور نگاهش می کرد. اشک از چشمان شیوا سرازیر شد. خودش را در آغوش بردیا انداخت و دستان بردیا پوست مخملی اورا نوازش می کرد. یکسال و نیم از ازدواجشان می گذشت. ازدواجی که کاش هیچ گاه رخ نمی داد. بردیا اورا به این لجن کشیده بود. عبور از مرز هستی و سقوط در سایه... در مجلاب نیستی و تباهی، و سادیسم بی قید هوس های ملتهب. همین چند شب پیش که بردیا خود را گم و گور کرده بود. در حالت مستی خود را در یکی از اتاق های جنوبی دیسکو در آغوش یک پسر موخرمایی یافت. تنش در تب دوگانگی می سوخت خیانت ... و می دانست بردیا هیچ گاه هراس دوگانگی را نداشته است. شیوا به پاورقی زندگی بردیا مانند شده بود. بردیا برای شکستن طلسم آتشفشان پرخروش بی قیدی هایش اسطوره های وفادارتری یافته بود. ساغر یکی از نمودهای بی پروایی های نفس آلوده اجتماعی در صحنه های کثیف و پر هیاهوی انسانی می باشد. بردیا نشئگی کراک را در آغوش ساغر بجا می گذاشت، نگاه چشمانش در نازش انگشتان ساغر در خواب آلودگی شیرینی اغوا شده بود. اغوا گری ثانیه های موهوم ... و لحظه های کجبافی های تردید... تردید اوج های غریب... دور تر از سایه های سقوط...
تعلیق در روابط شیوا، بردیا را در تردیدی عمق یافته پنهان کرده بود. گویی بوی انتقام تن شیوا را اشباع کرده بود. دیگر رنگی از همدردی در وجودش احساس نمی کرد. هم جوهری انسانی نیز اورا قانع نمی کرد. خیانت و انتقام تضاد فکری مبهمی در او به وجود آورده بود. خشم مقلوب شیوا تمام رویاهای سیاسی اش را نیز دستخوش تغییر کرده بود... سیاست با روح و پوست و خون جوانها درگیر شده بود. مانند دهه های اول انقلاب نبود که جوانان در این مسائل پافشاری نمی کردند، و بعد از چندین نسل با افکار و عقاید سیاسی عجین شده بودند. اخت شده با دلهرۀ شاد بهاری منتظر پگاه و مونس رویاهای آزادی... تشویش لذت بخش میله هایی با فام اعدام. با قدم هایی لجام گسیخته در هجوم دیوارهای کهنه با حس آزادی دوباره درگیر شده بود.

هم جوهری

در زندگی بدیهیات آشوبگری ندارند. با وجود او در اوج فاصله های فکری و طبقاتی هم جوهری را بر روحش احساس می کرد. اما حال پیوندها محکمتر از پیش می نمود. در نمادهای امروزی اندیشه نسل ها در عرض چندین سال می سوزند. در فاصله های زمانی کوتاه تعداد زیادی نسل های سرگردان باقی می ماند و تعداد بی شماری حفره های سیاه در منطق های رسوب گرفته ... از دو نسل بودند، و سکوت نسل پیش ترس از مواجهه با جبهه های جدید، و همرزم های افراطی؛ و فریاد نسل بعد که عضوهای قدیمی را در محاکمه سخت جان بر سرکرده اند، و آزادی عقاید را در تراژدی مرگ می بینند. قدیمی ها در آخر از آنچه به آن رسیده اند فرار می کنند. ولی این نسل امروزی دیدگاه های آرمانی تر و ماورائی تری دارند و این باعث ماندگاری عقاید و اندیشه های سیاسی شان می شود.
سایه در احتضار سایش نسل ها درمانده شده بود. درک نامفهوم استاد از این عقاید جدید او را زجر می داد. این پایداری های بی وقفه با افکار سایه تطابق نداشت. او ریشه ها را بیشتر دوست داشت. ریشه های گندیده فرهنگی که در ریشه کنی آن احساس مسئولیت می کرد.
دلش به حال او سوخت احساس همدردی باعث شد تا نزدیک صبح کنارش بنشیند و از دردهای استاد بشنود. از سردرگمی های استاد و فاجعه جبران ناپذیر بطلان عقاید و روزنه های فرار... و سایه بهتر از هرکسی می دانست که روزنه ای برای او وجود ندارد. در افکار نسل او دریادلی از محافظه کاری پیشی گرفته بود. و اندیشه های آنان ریشه گندیده وحدت را طرد کرده بود، تا مادامی که در مبارزه با نَفس خود غریبی نکنند.
در هجوم بی امان واژه های گرگرفته و التهاب موجی از شعر خواب ها، چشمانش درخششی رویایی گرفته بود شانه های استاد همانند دیواری صعود ناپذیر تکیه گاه عاشقانه های غبار گرفته و غم آلود سایه شده بود. جوهرهای وجودیشان همرنگی رخبت آوری اختیار کرده بود، و در صعود از قله های سیاست اجتماعی دره های همدردی، ستیزه جویی های اعتقادیشان را گاه و بی گاه در آرامشی محکم و منقلب غوطه ور می ساخت.

فرجام لجام گسیخته

در خط های لجام گسیخته بی پروایی او، روزنه ای به هراس بودن باز شده و ایستادگی سرسام آوری از خود نشان داده است. در هوای یک فرجام منتظر گرد وخاک بی حدی در چشمان آنها نشسته است و جان هایشان را به رسوائی، در خلسه یک حس وجودی نوید می دهد. در سرمستی یک واژه، ملتهب و آواره شده، خسته از مرداب های وجدان بیدار زندانیان ابدی فلسفه، و آزادی های بی حد و مرز منطق انسانی، گم شده و مواج به زندگی ماورائی دل خوش کرده اند؛ به نگاه و آغوش های تکراری ... مراوده ها و دل مشغول های سنگین از یک سو، و تردیدهای جانکاه ستیز زندگی آنها را در برزخی عمیق فرو داده است.
سایه در قدم های بی صدای یک حادثه، آلوده بغض های تیره فام، نفس نفس می زد. ثانیه ای بیش نبود که او دور شده؛ رفته ها را شسته و صیقل داده بود. تهدیدهای سایه جان گرفته و خباثت جمله ها را به رخ می کشید. احساس شیرین صحنه های اوج گرفته بی صدا و بی نفس دور می شد. دیگر لحظه های سایش روح ها در حسرت یک سقوط، تند و بی تاب درهم نمی غلطید. سایه ها بی هراس گام بر می داشتند. چشمان گیج استاد کف خیابان را نمی دید و گویی در ابهام یک گردنکشی غرق شده بود. ریا در هاله های نگاهش موج زده و بطلان خورده. رسوایی را در آغوش می کشید؛ آغوشی تنگ تر از یادش خاطره ها...
از این استکبارهای شخصی داشت حالش به هم می خورد...

Wednesday, March 14, 2007

نامه ای به توماس ادیسون از طرف یک آنتی برق

خدا پدر و مادرت را بیامرزد.واقعا دمت گرم.هر وقت به یاد تو می افتم از خوشحالی در پوست خودم نمی گنجم. توماس عزیز می دانی اگر تو نبودی جای رشته برق در دفترچه راهنمای انتخاب رشته دانشگاه خالی بود و پسر همسایه ما هم الان دانشجو نبود. توماس جان فدایت شوم می دانی اگر تو نبودی همین پسر همسایه ما و هم کلاسی هایش مجبور می شدند برای رفع اوقات فراغتشان سر کوچه زنجیر بگردانند یا می افتادند تو مسیر ونک-تجریش و یا اینکه سر راهشان یک کیلو زغال خوب می خریدند و یک مکان safeپیدا می کردند و لذتش رو می بردند!!!تکلیف جمعیت خانمها هم که معلوم است!خودشان را با برنامه های آموزنده "به خانه بر می گردیم" مشغول می کردند و یا اینکه ازدواج می کردند.توماس جان اگر تو نبودی چه کسی آنها را مهندس صدا می کرد؟!توماس جان من از طرف خودم و همه بچه های رشته برق می گوییم خیلی از تو ممنونیم که آنها را با کلاس کردی!!

تنهایی + سیگار + اشک

همیشه یه جوری میشه تنهایی را تحمل کرد، همیشه اشکهایم هستند و مرا تنها نمی گذارند، سیگارم بر لبم و باز هم تنها نیستم، وای به حال آن روزی که دیگر اشکی نباشدو سینه ات تحمل دود سیگار را نداشته باشد.


الان همان روز است ......