نفس های لجام گسیخته و بی پروای بچه های شمال شهر، شب را به وسعتی بی انتها برای آزادی هوس های بی قید مبدل کرده بود. پارتی های بزرگ و زیرزمینی با امکانات میلیاردرهای افیونی، محیطی ماورائی به وجود می آورد که سیاسی ها را به لجن می کشید و حسرت اسکناس های دودشده آنها را در افکار هراس آور یک فاجعه اجتماعی گسیل می داد.
شیوا پشت به بار ایستاده بود و بردیا را در توهم می دید که با ساغر می رقصید. مشروب و کراک تمام حراس بردیا را گرفته و ساغر را در مقابل شیوا قرار داده بود. رخبت آرام مشروب همراه با رقص نرم دیسکو تمام مشائر شیوا را تسخیر کرده بود. مخصوصاً آن ماهی کوچک که از کنارش گذشت و در وسط سن همه را دربرگرفت، اورا به خنده انداخت.
دستی شانه های برهنه اورا لمس کرد. برگشت و نگاهش میخکوب چشمان بردیاشد. از فرط عصبانیت اول صورت بردیا را نوازش کرد و بعد آن را با سیلی دلنشینی نواخت. بردیا همینطور نگاهش می کرد. اشک از چشمان شیوا سرازیر شد. خودش را در آغوش بردیا انداخت و دستان بردیا پوست مخملی اورا نوازش می کرد. یکسال و نیم از ازدواجشان می گذشت. ازدواجی که کاش هیچ گاه رخ نمی داد. بردیا اورا به این لجن کشیده بود. عبور از مرز هستی و سقوط در سایه... در مجلاب نیستی و تباهی، و سادیسم بی قید هوس های ملتهب. همین چند شب پیش که بردیا خود را گم و گور کرده بود. در حالت مستی خود را در یکی از اتاق های جنوبی دیسکو در آغوش یک پسر موخرمایی یافت. تنش در تب دوگانگی می سوخت خیانت ... و می دانست بردیا هیچ گاه هراس دوگانگی را نداشته است. شیوا به پاورقی زندگی بردیا مانند شده بود. بردیا برای شکستن طلسم آتشفشان پرخروش بی قیدی هایش اسطوره های وفادارتری یافته بود. ساغر یکی از نمودهای بی پروایی های نفس آلوده اجتماعی در صحنه های کثیف و پر هیاهوی انسانی می باشد. بردیا نشئگی کراک را در آغوش ساغر بجا می گذاشت، نگاه چشمانش در نازش انگشتان ساغر در خواب آلودگی شیرینی اغوا شده بود. اغوا گری ثانیه های موهوم ... و لحظه های کجبافی های تردید... تردید اوج های غریب... دور تر از سایه های سقوط...
تعلیق در روابط شیوا، بردیا را در تردیدی عمق یافته پنهان کرده بود. گویی بوی انتقام تن شیوا را اشباع کرده بود. دیگر رنگی از همدردی در وجودش احساس نمی کرد. هم جوهری انسانی نیز اورا قانع نمی کرد. خیانت و انتقام تضاد فکری مبهمی در او به وجود آورده بود. خشم مقلوب شیوا تمام رویاهای سیاسی اش را نیز دستخوش تغییر کرده بود... سیاست با روح و پوست و خون جوانها درگیر شده بود. مانند دهه های اول انقلاب نبود که جوانان در این مسائل پافشاری نمی کردند، و بعد از چندین نسل با افکار و عقاید سیاسی عجین شده بودند. اخت شده با دلهرۀ شاد بهاری منتظر پگاه و مونس رویاهای آزادی... تشویش لذت بخش میله هایی با فام اعدام. با قدم هایی لجام گسیخته در هجوم دیوارهای کهنه با حس آزادی دوباره درگیر شده بود.