Tuesday, May 29, 2007

بی موضوع

امروز نمی دونم که از کجا شروع کنم، به قول این اصلاحات جدید، صد البته جدید برای من، امروز منولوگی که می نویسم چیست؟، منولوگ، منولوگ، منولوگ، منولوگ، منولوگ، وای چه کلمه قشنگی، خوشم اومد، چه قدر با کلاسه، اگه اسم سیاه قلمامو منولوگ بذارم، هرکی که بخونه بیشتر خوشش میاید، آخه اینا اسم فرنگی روش است حالا این فرنگی با توالات فرنگی نسبت داره یا نداره، نمی دونم ولی من از این توالت فرنگی خوشم میاد، آدم راحت می شینه و فکر می کنه، چه قدر لذت بخش، پیف پیف پیف

از موضوع پرت شدیم

سوم شخص مفرد : کدوم موضوع

ا ا ا، راست میگه من که از اول موضوع نداشتم و دنبال موضوع تو نوشتهام بودم ، پس اسم این منولوگ میشه : بی موضوع، موضوع کیلویی چنده، منولوگ رو بچسب که خیلی باحاله


با ربط : این منولوگ رو چه طوری مینویسند و اصلا معنی این منولوگ چی هست، و به
پرشین ترجمه شده؟
بی ربط: استقلال قهرمان نشد، اما دوستش داریم

Thursday, May 24, 2007

ای کاش بیاید



دلم گرفته. هوای گریه دارم. چند روزی است که بغضی به گلو می‌آید و نمی‌شکند. نمی‌شکند تا مرحمی بر دل ‏خسته باشد. و شاید این بغض‌‌های نشکن از سر غریبی در این دنیای کوچک باشد. دنیایی که دیگر برای انسان‌‌‌های ‏کوچکی چون من جای زیادی ندارد.‏

شاید و نشایدها بسیار است و من هر روز بیشتر به قصه‌ی غصه‌ی تنهایی خود دامن می‌زنم. هر روز بیشتر از ‏روز گذشته در لاک تنهایی خود فرو می‌روم. تنهایی و خاطرات و رویاهای نیمه‌تمام. روزها را به شب می‌رسانم ‏و انتظاری از فرداها ندارم. فرداهایی که آمدن و نیامدنشان برایم یکسان است. ‏

دنیای غریبی است. حس می‌کنم که در این دنیای غریب من از همه غریبه‌ترم! مدت‌ها انتظار دیدار کسی را ‏می‌کشیدم که راز دل با او بگویم و خود را از این هزارتوی بی انجام برهانم. اما نیامد! شاید بگویند زود از انتظار ‏دست کشید، ولی نه! به اندازه‌ی تاریخ انتظار کشیدم و اکنون تنها با خود می‌گویم: شاید این بار نوبت اوست. ‏اوست که باید مرا در این آشفته بازار بجوید. من که هرچه گشتم نیافتمش. بر هر گذری، اعلانی گذاشتم و خود را ‏شهره خاص و عام کردم او را نیافتم. این بار اوست که باید به سراغ صید بیاید. هر چه از پی صیّاد دویدم بیشر دام ‏برچید و هر چه بیشتر به دنبالش گشتم بیشتر چهره پوشید. از جستجوی صیّادی که از این صید لاغر غافل است ‏خسته‌ام. هر چه باشد صیدی گفته‌اند و صیّادی!‏

ولی ای کاش بیاید...‏

Wednesday, May 23, 2007

اعتراض

واقعا من چی می تونم بگم وقتی به این راحتی تو روز روشن حرفام تحریف می شه؟؟؟من از این پس به مدت چند وقت قلمم رو زمین می ذارم!هه هه!به نشانه اعتراض

*حاشیه:چند وقت می تونه مدت طولانی باشه

Chat

chand jomle az matne chate man va Yasamin

Yasamin: man kolan mojoode bahaliam
a_kaboudian: movafegham
Yasamin: bavaret nemishe mitooni yek soale koochi dar babe bahaliate man az nariman beporsi!!
Yasamin:Che Tafahomi!!!
a_kabodian: ajaba, baba man ghasde ezdevaaaaaaaaj nadaaaraaaaaaaaaam!!!

hala khodetoon begid. Ki gir dade?

مسافران

وقتی پا ی یه دیوار بلند می رسی فقط و فقط یه چیز ذهنت رو مشغول می کنه:اون طرف دیوار چیه؟؟این سوالیه که نه تو بلکه همه آدمهای این طرف دیوار می پرسن و برای کشف اون ور دیوار حاضرن دست به هر کاری بزنن.
وقتی یکی از هزاران نفری که حاضرن هر کاری بکنن تا اون ور دیوار رو ببینن بلند می شه و کاری می کنه.همه بلند می شن.وقتی یه نفر از اون هزار نفر اون ور دیوارو می بینه تازه بازی شروع می شه.بازی (یک هیچ به نفع من)و دونستن یعنی قدرت.حالا یا می تونه بقیه رو تحت کنترل در بیاره یا دلشون رو به رحم بیاره و یا به همه اونا کمک کنه.شاید هم برای همیشه به اون سوی دیوار سفر کنه.تجربه ای مثل غرق شدن

خدا لعنتت کنه نریمان

ای بابا عجب گیری افتادیم هاااا! نریمان الهی خدا بهت مرگ بده که ما رو تو این دردسر انداختی... گفتم من انیجا نمی‌نویسم‌ها... هی پیله کردی گفتی بیا بنویس... تو همین چند ساعته دیگه دخترا دست از سر من بر نمی‌دارن. همه می‌خوان با من ازدواج کنن. هی می‌گن شیفته اخلاقت شدیم.
همین یاسمین خانوم خودمون. بابا شما دیگه چرا؟! شما که منو می‌شناسید... من قصد ازدواج ندااااااااااااااااارررررررررررم!!!

اختار کتبی

این اختار به خانم یاصمین میباشد که مدطی اظ انزار عمومی دوری جثطه و خود را پنهان نموده طا مبادا خدای ناکرده متلبی در این وبلاک بنویصد. خانم یاثمین اختاریه کتبی با اختیاریه جنوبی فرغ می کند، خود را حرچه زودتر معرفی کنید. در سورط عدم معرفی مراطب به باجه های طلفن صراثر کشور ابلاق خواهد شد.

Wanted

ابوذر

یکی نیست بگه به این ابوذر( داداشی خودم ) که دنیا دو روزه، ارزش این حرفا رو نداره، بابا جون بنویس که انشالله استقلال قهرمانه - چه ربطی داشت، از حاجی باید بپرسید ربطشو
شخصا و از طرف گروه نوشتن این فرد مرموز کره زمین را در این وبلاگ گرامی میدارم و به فال نیک میگیرم، ان شالله که ما رفتیم سربازی اینجا همچنان پر باش، راستی دعا کنید لب مرز نیافتم، آخه من گناه دارم.

این نریمان هم که مارو کشت از بس گفت بیا تو این وبلاف بنویس... بیا من این رو بسپرم دستت... بیا این کارو بکن... بیا اون کارو بکن... نمی‌دونم کی می‌برنش که دست از سرِ ما برداره...

بابا نویسنده‌ی بزرگی مثل من که نمیاد کارهاش رو تو سایت در معرض دید عموم بزاره... امّا این حرفا که تو گوشش نمی‌ره... اون موقع هم که ایران بودیم همین جور، هی رو مخ آدم راه می‌رفت...

حالا هم که اومدیم اینجا دست از سر کچل ما برنمی‌داره... دیگه امروز گفتیم بیایم و یه چیزی اینجا بنویسیم. داداشی گل خودمه دیگه، کاریش نمی‌شه کرد. چند تا از این شکلکای قلب و بوس درآورد، منه ساده هم خرشدم! باشه داداش... می‌‌نویسم... روی دو تا چشام...


ساعت دوی شبه و دارم از آزمایشگاه پیاده به اتاق برمی‌گردم. شب آرومیه. هیچ کس توی راه نیست. خیابون‌ها رو می‌بینم که فقط من دارم توشون قدم می‌زنم. امشب هیچ کس بیرون نیست. جدی جدی انگار که اینجا رو قرق کرده باشن. هیچ ماشینی هم توی این خیابونهایی که انگار کفشون رو همین دیروز آسفالت و خط کشی کردن نیست. و تمام مسیر گل و گیاه و سبزه. درخت‌های همیشه سبز و بلند. همه و همه توی نور شب و چراغ‌ها پیداست. آروم دارم قدم میزنم و تنها چیزی که شنیده میشه صدای قدم‌های منه و جیرجیرک‌ها.

اینجا استوا است. زندگی تو استوا مثل زندگی امروز ماست. زندگی امروز آدم‌هایی که همه چیز براشون عادی شده. اینجا خیلی ساده ممکنه چیزهایی که یه عمر دوست داشتی ببینی، برات عادی بشه. درخت‌هایی رو می‌بینی که همیشه سبز هستن! همیشه همه جا سبزه. جیرجیرک‌ها هر شب آواز می‌خونن و روزها هم صدای پرنده‌ها از هر طرف به گوش می‌رسه. و آدم‌ها رو می‌بینی که بی توجه به همه‌ی اینها میرن و میان. توی راه دارم سعی می‌کنم به همه چیز دقت کنم. گه گداری توی راه حلزون‌هایی رو می‌بینم که وقتی می‌خواستن از توی پیاده‌رو رد‌بشن زیر پای رهگذرا له شدن.

واسه من که صحنه دلخراشی وقتی یه دونشون رو می‌بینم که زیر پا له شده. آخه موجودات بی‌آزاری هستن که کاری به کار هیچ کس ندارن. آروم‌آروم راه میرن که حتی صدای حرکت کردنشون هم به گوش کسی نرسه و کسی رو آزارنده. زندگی ساکت و آروم خودشون رو دارن که یهو یکی از ما آدم‌ها که با عجله را می‌ریم پا میزاریم روشون و لهشون می‌کنیم.

برگ درختایی رو میبینم که زرد شدن و روی زمین ریختن. درختا همیشه سبزن و کسی زرد شدن و ریختن دایمی برگهای خشک و خسته رو نمی‌بینه. اگه پاییزی بود که همه برگها با هم زرد می‌شدن و می‌ریخن همه از زرد شدن برگها صحبت می‌کردن. اما اینجا با هرکسی که صحبت کنی میگه اینجا همیشه همه درختا سبزن… واسه آدم‌ها زرد شدن تدریجی برگها مهم نیست. و می‌بینم که چقدر زندگی خودمون اینجوریه. اگه یکی از آشناهامون از دردی و مشکلی کم کم ضعیف بشه و از پا دربیاد کسی متوجه نمی‌شه ولی اگه یکی، یهو از پا دربیاد همه می‌خوان کمکش کنن. و هی چیزهای دیگه یادم میاد که به همین صورت تو زندگی ما نادیده گرفته می‌شن…

صدای جیرجیرک‌ها توی گوشمه… یادم میاد پنج سال پیش چقدر شبها بیدار می‌موندم بلکه جیرجیرکی، بزنه زیر آواز. و اینجا تمام شب صدای صدها جیرجیرک میاد که دارن راز و نیاز می‌کنن… و من خیلی شب‌ها بی‌توجه، به صداشون گوش نمیکنم.

کمی جلو تر توی راه از یه کرم بامزه که خیلی مزحک حرکت می‌کنه فیلم می‌گیرم. دارم به فیلم نگاه می‌کنم. دارم نگاه می‌کنم که شاهکار هنری که ثبت‌کردم چطور شده! یهو حس می‌کنم که پام به یه چیزی می‌خوره و اونم چند قدم جلوتر پرت می‌شه. نگاه می‌کنم و می‌بینم که یه حلزون درشته. دلم هرّی می‌ریزه. نکنه پوستش رو شکسته باشم…نکنه این همه راجع به آدما شعار دادم، آخرش خودم یکیشون رو امشب ناکار کرده‌باشم. می‌رم جلوتر. پشت رو افتاده. برش می‌گردونم. نفس راحتی می‌کشم. سالمِ سالمه! یه عکس هم ازش می‌گیرم که اینجا می‌بینید. خوب نگاهش می‌کنم و راه می‌افتم. به صدای جیرجیرک‌ها گوش می‌کنم و حواسم رو جمع می‌کنم که دوباره کسی رو تو این شب آروم ناکار نکنم.

کم کم به خوابگاه نزدیک می‌شم. یه جوی آب از این نزدیکی می‌گذره. همیشه کنارش چند تا غورباقه قشنگ نشستن که من گه گداری صبر می‌کنم و نگاهشون می‌کنم. تو همین فکرم که دیگه باید ببینمشون که یکیشون از جلوم میپره و میره توی آب. جلوتر دو تاشون کنار هم نشستن و زل زدن تو چشای هم. چند بار سعی کردم که تو شب از این غورباقه‌ها عکس بگیرم ولی بدون نور فلاش عکس سیاه میشه و وقتی هم که فلاش بزنی میترسن و فرار می‌کنن. منم که نه دوربین حرفه‌ای دارم و نه عکاس حرفه‌ای هستم.

نور رعد و برق رو می‌بینم. نشون می‌ده که احتمالا باز هم امشب بارون میاد. آخ که عاشق بارون خوابیدن با صدای بارونم.

به خوابگاه می‌رسم. و میام توی اتاق… شروع به نوشتن می‌کنم: اینجا استوا است...

Wednesday, May 2, 2007

متفاوت


سنگینی نگاه های آدمهایی که هی بر می گردن و تو رو تما شا می کنن به آدم لذت میده.اصلا آدمها با همین نگاهها زندن.نگاه آدمهایی که می رن و بر می گردن تا تو رو انقدر نگاه کنن که تو از رو نری.خوبی تو و این تیریپ آوانگاردت همینه.همین که همه رو به شمال می رن ولی تو رو به جنوب سفر می کنی.همین که همه سکوت می کنن تو جیغ می زنی.سنگینی نگاه آدمها یعنی تو خیلی توی چشمی.خیلی باحالی.یعنی خیلی اوریجینالی



=============================================

دانشگاه جاییه که پره از آدمهای مختلف.وسط این آدمهای مختلف بعضی ها از بعضی ها متفاوت ترن.مثلن

یک:اونهایی که خیلی سیاسی هستن.این گونه دانشجوها در مورد تمام مسائل جهان هستی از پرتاب موشک به فضا گرفته تا بوجود اومدن یه نوع خزه جدید در اعماق دریا می تونن سخنرانی کنن

دو:اغلب دانشجوهای هنر.این دوستان نمونه بارز تفاوت هستن.سخن های گیرایشان در مورد مسائل مختلف کیهانی اعم از چشمهای یک دلفین و پرسپکتیو فلان مجموعه و ........ولی چون هیچ کس منظورشون رو متوجه نمی شه خیلی متفاوت هستن

سه:دانشجوهای کلیه رشته های فنی.اغلب دچار خود شیفتگی شدید هستن.فقط کافیه در مورد مسائل مربوط به شعر و ادبیات با اونا صحبت کنید.بیشتر از همه مسئله هایی که حل کردن اظهار نظر می کنن

چهار:اونایی که فرق دارن!!این گروه که بیشتر دخترهاشونو می شناسم تو خونه کار نمی کنن.نگاه انتقادی شدیدی به پدر و مادرهاشون دارن.سر کلاسهاشون نمی رن.معمولا هم یه عده دانشجوی بی طرف اطرافشون هستن

پنج:متفاوت های واقعی.بین تمام دانشجو های ایرانی شاید به اندازه انگشتهای دست پیداشون کنی.پر از جنگ های درونی هستن.پر از وسوسه ها و فکرهای عجیب.شاید از بینشون یه تولستوی یا انیشتین یا یه نابغه ای در بیاد.هر چند احتمالا قبل از شکوفا شدن رفته اند

عوارض منکراتی

پدر عروس: داماد چه کاره هستند؟
پدر داماد: مدیر شرکت هستند
پدر عروس: داماد خونه و ماشین دارند؟
مادر داماد: بله
پدر عروس: پسرم سربازی رفتی؟
داماد: خیر، معاف شدم
پدر عروس: خوبه
پدر عروس: راستی داماد چی خوندن؟
مادر داماد: هوا و فضا
مادر عروس: چه خوب
مادر داماد: عروس خانم دانشجو هستند؟
پدر عروس: بله فقط کارهای مالی مونده
پدر داماد: چقدری هست؟
پدر عروس: چیزی نیست 4 5 میلیونی میشه
مادر داماد: عروس خانم عوارض منکراتی دارند
پدر عروس: بله، کمی
پدر داماد: پاشید بریم خونمون

معلوم نیست این مملکت چه خواهد شد، یه روز به خاطر کمربند ایمنی جریمه میکنن، یه روز به خاطر دور کمر