Friday, June 22, 2007

جوابیه برای نریمان و امین



سلام!

با اینکه من از قدیم هم به این دختر خانم ها گفتم که قصد ازدواج ندارم و بیخودی هی سعی نکنند که خودشون رو به من نزدیک کنند، ولی در عین حال ناچار هستم که از همین جا بگم که این جنگ و دعواهای نریمان و امین به شخص شخیص بنده و یاسمین خانم هیچ ارتباطی نداره. لطفا پاتون رو از گلیم خودتون درازتر نکنید وگرنه با من و یاسمین خانم طرف هستید.

بعد هم شماها که متن‌های رووشن فکرانه از خودتون درمی‌کنید، بی زحمت ما رو بیخودی داخل نکنید چون ما اصلا با نهضت روشن‌فکری و حتی نهضت سوادآموزی هیچ سر و کاری نداریم.

باید حضور انور شما عرض کنیم که همین چند خطی هم که اینجا می بینید، ما خودمان نمی نویسیم. بلکه من و یاسمین خانم می‌خوانیم و مشتی غلام عریضه نویس تایپ می‌کند. ان‌شالله که خداوند عوضش بدهد که به ما خیلی لطف می کند و نامه های ما را می نویسد.
پس ما را در اینگونه مهملات روشن فکری خود داخل نکنید.

ملالی نیست جز دوری شما
خدافظ


Thursday, June 21, 2007

از برای امین وثوق

حالا هر کی میخواد نوشته باشه، وقتی باور میکنی باورهای دروغین خود را، چه توقعی از دروغ های دیگران داری؟

جوابیه

جوابیه برای
comment پست قبلی :

در کل باید عرض کنم که چه نریمان باشه چه امین، چه ابوذر یا یاسمین، یا برفرض مثال هر کس دیگه، خودتون رو هم که بکشید، از سقف هم حلق آویز کنید، هنوز چـــــــــــــــــــــــــــــــــی ؟
آره، گرگه منم

Tuesday, June 12, 2007

از برای ن.م

... در فرایند هر دروغ انعکاس مبهمی از واژه های گر گرفته لگد مال بی عقلی او شده اند ... و او بود که سالها مرا گمراه کرد.

تقدیم به م.ت

فقط یک انسان است که من می شناختمش که اینگونه بود. با قلبش، با روحش، و با جانش می خندید؛ او گویی چشمانش فقط ژست می گیرند. ولی پروازگونه تر از هر پرستویی آغوش می گشایند. عشق می سایند و مرا دگرگون می کنند. نمی دانم چرا، ولی دوستشان دارم. همراه با زخم هایی که در روحش جان می گیرد ولی هنوز پر از محبت بچه گانه است ...

مهرفام خداوندگار- قسمت دوم

قطرات پر تلألو اشک _ شاهکار بی نظیر ابدیتی رسوخ ناپذیر را_ در ذهن بردیا متعالی می ساخت. رویای آرامشی عجیب وسراپا شوق، از بودن، نفس کشیدن، زیستنی آزاد در اکسیژنی تصفیه شده از غبار های موهوم ذهنی و فریب های بی امان واژه های لگد شده و گل آلوده به درد ...
نت های پر شور زندگی در سرازیری دلواژه های آشفتگی، همراه با بیهودگی آدمهایی ماه گرفته از اجتماع و پر از گسل های روحی، دردهایی پر از رسوخ های سیاه و جسم هایی همانند جرز گرفته هایی از گناه ... ریش های سیاهش همانند انبوهی از ترس بود. اما حال خواستنی تر می نمود.گویی پل هایی با خود داشت، اما در آینده دروغ می نمود. چاره ای جز توکل به انسانیت نداشت. تحمیل روانی مشکوکش نویدی از دلخوشی با خود داشت. همانند دلخوشی نسیم های بهاری ... شاید همیشه مقبول افتادن اعتقاداتش باعث می شد؛ همراه و همبستری اجتماعی خاصی با خود می طلبید ... و گویی می خواست بسوزد. روشنی چشمانش روی _ پل خواب ها_ راه می رفت و زوزه می کشید. همانند قلندری بیدار ...