Wednesday, July 18, 2007

قالب

‏هر جا رو نگاه مي کني يکي رو مي بيني که نشسته منتظر يه کلمه جادويي بين خودش و فرشته مهربون(يا شايد هم افشين و فرشاد!):_سلام آقا/خانم محترم فکر کنم شما دنبال يه قاب مناسب براي زندگي توي اين بلبشوي جامعه مي گردي!_آره!شما از کجا مي دوني؟راستش من دقيقا همينو مي خوام.يه قالبي که اين روح و جسم سيالم رو توش بريزم وبه معناي واقعي زندگي کنم.يه قالبي که سيالم توش نه بخار و مستهلک شه,نه مرداب شه و نه يخ بزنه.زياد هم مادياتي نباشه.ولي بخور و نمير.يه کمي رمانتيک و احساساتي باشه و خوراک فرهنگي هم به ميزان متنابهي براي روح گرسنه و تشنه ام فراهم کنه._(اصغر/فرشته مهربون دستش رو مي کنه تو جيبش و قالبهارو در مي آره!)بيا اين هم قالبها,برو خوش باش.ولي زهي خيال باطل.اگه مي خواي متفاوت باشي و از قالبهاي خوشبخت سازو سعادت باري که پدر و مادرها تدارک مي بينن خوشت نمي آد,خب خودت دست به کار شو!جوري که دوست داري قالبت رو طراحي کن.يه طرح نو!فقط يادت ياشه اگه مسئولانه,دلسوزانه اين طراحي رو انجام ندي هزينه و بهايي که مي پردازي براي اين متفاوت بودن اونقدر بالا مي ره و از اون مهم تر هرز مي ره که پدر و مادرها به بچه هاشون نشونت ميدن.((نگاه کن!آخر و عاقبت دنبال هوا و هوس رفتن همينه,زندگي که شوخي نيست.))